یکشنبه دهم اردیبهشت 1391
ماه عاشقی!
به نظر من دو ماه در سال هستند که برای عاشق شدن ایده آلن: یکی اسفندماه و یکی هم اردیبهشت!
اونوقته که معنای واقعی بهار رو خواهی فهمید...
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391
شهر ادکلن های عجیب غریب!
جالبه با اینکه اونجا فاصله زیادی از اصفهان نداره، ولی از نظر فرهنگی یه جورایی متفاوته! بیشتر شبیه شهرهای جنوب میمونه!
نکته ی جالبی که توجهم رو جلب کرد این بود که اونجا از کنار هر رهگذری که رد می شدی، از زن و مرد و کوچیک و بزرگ، شدیدا بوی ادکلن میداد! اونم ادکلن های عجیب و غریب و بعضا آزار دهنده!!!
درسته که به هر حال بوی ادکلن از بوهای نامطبوعی که از بعضی آدما (خصوصا توی اماکن عمومی صمیمی تر مثل اتوبوس!) ساتع میشه بهتره، ولی به هر حال اونم به نوع خودش می تونه باعث سردرد بشه!
یکشنبه سیزدهم فروردین 1391
غروب سیزده!
زمونه تغییر می کنه...
روزگاری غروب 13 یکی از بدترین مواقع سال بود(شاید بدترین موقع بعد از شب
31 شهریور!) ولی حالا دیگه اونطوریا نیست... مخصوصا امسال که اون احساس
اندوه جای خودش رو به اشتیاق یه شروع طوفانی ولی منطقی و حساب شده داده (البته نه به سبک ایرانی که اولش تخته گاز بری و بعد موتور بسوزونی!)... که امیدوارم زندگیم رو به سوی بهبود سوق بده...
جمعه یازدهم فروردین 1391
کارهای مفیدی که می توان در تعطیلات نوروزی انجام داد!
فهرستی از کارهای مفیدی که میشه توی تعطیلات عید انجام داد:
- صبح زود بیدار شدن!
- رفتن به مهمونی و اومدن مهمون (فقط یکی دو سه روز اول، بعدش دیگه لوس میشه!)
- خوندن یه کتاب رمان خارجی طولانی و ترجیحا کمدی (ترجیحا طوری باشه که تا
پایان تعطیلات تموم نشه، اگرم شد بایست یه رمان 900 صفحه ای جایگزین در یه
ژانر متفاوت داشته باشید!)
- پژوهش پیرامون استانداردها و روش های جدید مورد نیاز کاری به منظور تسهیل
روند کارهای سال پیش رو پس از تعطیلات (مثلا راهکارهای کارای دیباگ کردن
اپلیکیشن های گوگل وب تولکیت در اکلیپس!)
- قدم زدن ماراتن خصوصا در نقاط توریستی و شلوغ پلوغ شهر!
- حمام رفتن!
- بو کردن گل های سنبل و شب بو و میمون (البته آخری بو نمیده!)
- دیدن یک فیلم کمدی خوب (اگر گیر بیاد!) یا دقایقی از برنامه کلاه قرمزی!
- دیر لالا کردن!
و البته سفر یکی از بدترین کارهایی هستش که توی این ایام میشه انجام داد!
دوشنبه هفتم فروردین 1391
معجزه
شاید خیلی از ماها توی زندگیمون (منظورم واسه یه تحول اساسیه) منتظر یه معجزه هستیم، معجزه ای که در بیشتر مواقع و برخلاف فیلم ها، اصلا اتفاق نخواهد افتاد...
معجزه ای که از یه جای نامعلوم برسه و زندگیمون رو از این رو به اون رو کنه!!! و این تصور ما رو تا پایان عمر به خودش مشغول می کنه... غافل از اینکه... زنده بودن و نفس کشیدن خوش بزرگترین و در خیلی از موارد تنها معجزه ی زندگی ماست... معجزه ای که شاید تا بستر مرگ قدرش رو نمی دونیم!!!
سه شنبه یکم فروردین 1391
پایانِ یک تنهایی...
در حالی که کمتر از 20 دقیقه به پایان سال 90 مونده، برای همه ی آدم های خوب بهترین آرزوها رو دارم و امیدوارم همه ی آدم های تهنا و خسته (از جمله خودم) در این سال پیش رو بتونن به ایده آل خودشون برسن... و این سال پایانی باشه بر تنهایی و خستگی همه ی اون ها... آمین...
ای كریمی كه بخشنده عطایی،
و ای حكیمی كه پوشنده خطایی،
و ای صمدی كه از
ادراك ما جدایی،
و ای احدی كه در ذات و صفات بیهمتایی،
و ای قادری كه
خدایی را سزایی، و ای خالقی كه گمراهان را، راهنمایی.
جان ما را، صفای خود
ده،
و دل ما را، هوای خود ده،
و چشم ما را، ضیای خود ده،
و ما را از فضل و
كرم خود آن ده، كه آن به...
سه شنبه یکم فروردین 1391
مبارک بادت این سال و همه سال
برآمـــد بـاد صبــــح و بــوی نـــــوروز به کـــام دوستان و بخـت پیـروز
مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390
بدرود ای اسفند زیبا!
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390
نازیبائی های بهار...
البته بهار نازیبائی نداره، به قول حافظ : هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست...
امسال که برای خرید رفته بودم، به نظرم رسید پاساژها و خیابون های "بالاشهر" از هر سال خلوت تره و به جاش خیابون های مرکز شهر و حراجی ها بیش از هر سال رونق دارن... به نظر میرسه کفه ترازوی ناموزون توزیع ثروت هر سال داره بیشتر به سمت اقلیتی محدود سنگینی می کنه...
توی این گیر و دار، دو تا پسر جوون درباره پولی که واسه خرید امسال می تونن پرداخت کنن صبحت می کنن، خدایا منو ببخش اگه آدم اونقدر ولخرجی هستم که این پول فقط برای خرید لباس های زیرم کفاف میده...
کمی جلوتر، زن میانسالی برای فروش جوراب به مرد رهگذر التماس میکنه... و می گه میخوام برای بچه م یه چیزی بخرم... و من شرمنده خودم هستم که نمی تونم تمام جوراب هاش رو بخرم، و بیشتر از اون شرمنده ی خدا هستم، که حتی خرید تمام جوراب هاش، دردی از اون دوا نمی کنه...
نازیبائی ها در آستانه بهار بیشتر به چشم میان، گرچه معمولا در قیل و قال و همهمه ی شادی عید گم میشن...
رهگذری که شاید پولی واسه خرید آجیل نداشته و به جای اون ذرت و گندم بو داده خریده... مردی که چون نمی تونسته صندوق صندوق میوه های درشت و مجلسی بگیره، ته صندوق میوه های باقیمونده دنبال میوه های سالم میگرده... یا اونی که چون پول خرید سنبل نداشه، شب بوی های پلاسیده نصیبش شده...
این ها درد مشترک همه ی ماست، چه دارا و چه ندار، درد تمام انسان هاست، زخم های روح جامعه ی ما و تمام جوامع بشری، زخم های بازی که همیشه بوده و هست... و خواهد بود... و هیچ دارویی، نه اکسیر بی اثر شده ی تلخ مذهب و نه مرهم متعفن کمونیسم هرگز نخواهد توانست آن را الیام بخشد...
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390
بیست و نهِ دوازده
روزای آخر اسفند، مثل اینکه عقربه های ساعت واسه رسیدن به خط پایان با آخرین توان با هم مسابقه میدن... و این ثانیه ها خیلی زود (خیلی زود) می گذرن تا زمستون جای خودشو به بهار بده...
ای کاش زمان توی این لحظات متوقف میشد و هرگز فروردین از راه نمی رسید!
ولی خب... اینم یکی از قانون های طبیعته، همون قوانینی که خیلی هاش رو پذیرفتیم و در برابر خیلی هاش متعصبانه و مغرضانه مقاوت می کنیم!
امروز آخرین روز ساله، آخرین لحظات سال 90... که به سرعت تمام سال های دیگه گذشت و الان فقط چند ساعت از عمرش مونده!
ضمن تسلیت پایان ماه اسفند، پیشاپیش نوروز رو به همه ی دوستان تبریک میگم. امیدوارم هفت سین همه ی آدم های خوب از هر سال زیباتر باشه...
