پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388
صدای بارون
چه صدای دل نشینی ... گاهی که به آسمون نگاه می کنم ... فرقی نداره ، چه روز باشه ، چه شب ، آسمون صاف باشه یا ابری یا حتی بارونی ... و یا موقع باریدن برف (که البته اینجا زیاد شانس تجربه کردنش پیدا نمیشه) فکر می کنم که چقدر ما آدم ها از آسمون دوریم (یا بهتر بگم ، دور شدیم) ... کاش میشد این دنیای خاکی رو با همه ی هیاهو و مشغله هاش ، با همه ی آدمای خوب و بدش رها کرد و در سکوت مطلقش غرق شد ... و در انتزاع بی انتهاش که همه ی بزرگی های این دنیای پست رو بین دو تا انگشت جا میده ...
شاید من اهل این زمین سمج نیستم ! شاید...
پنجشنبه هشتم بهمن 1388
رنگ فکر !
گیرم که در باورتان به خاک نشستم ، و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است ... با ریشه چه می کنید ؟؟؟
گیرم که بر سر این بام ، بنشسته در کمین پرنده ای ... پرواز را علامت ممنوع می زنید ، با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید ؟؟؟
گیرم که می زنید ، گیرم که می برید ، گیرم که ... می کشید ...
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟؟؟
tail : واقعا انسان متمدن امروز چه مسیر پر فراز و نشیبی رو برای رسیدن به تکامل فکری طی کرده !!! روزگاری انسان ها رو به خاطر رنگ پوستشون می کشتند ، و امروز ... به خاطر رنگ فکرشون ...
یکشنبه چهارم بهمن 1388
دوران زندگی ما ...
و بعد ... دوران تینیجری ... سال هایی که میتونه بهترین سال های عمر هر انسانی باشه ... هر روز از زیرگذر خوابگاه عبور می کردم و توی ذهنم روزهای باقی مونده رو می شمردم ...
سال ها از پی سال ها گذشتن ... دوران بی خاطره ی زندگی من ... ساعت هایی که بی هم صحبتی توی سرویس های دانشگاه تلف می شدن (و گاهی هم به خوندن کتاب یا موسیقی می گذشتن) و دانشگاهی که گوشه گوشه ش پره از خاطرات سنگین لحظه هایی که تنها نشستم و به خیلی چیزا فکر کردم ...
و بعد از اون ... پسر کوچولو دیگه یه آقا مهندس شده بود ! ولی تازه اول بدبختیاش بود ! و اون خودش اینو خوب میدونست ... و یک سال دیگه ش رو فدای روزهای بهتری کرد که دیگه امیدی به دیدنشون نداشت ... و باز هم یه روزشمار دیگه ... که این بار اشتیاق چندانی برای پایانش نداشتم ، همونطور که میلی هم به امتدادش ... روزشماری که امروز به پایان رسید ...
ولی امروز وقتی از جلوی اون دبستان نزدیک خونه یا اون مدرسه ی راهنمایی *** *** رد میشم ... یا از کوچه ای میگذرم که هیاهوی دانش آموزای دبیرستان پسرانه ی **** ******* رو هنوز با خودش داره ... یا حتی وقتی از روبروی شرکت *** ***** ** ****** رد میشم ، میدونم که زندگی همین لحظه ها هستن ... که به قول بزرگی ما بی صبرانه در انتظار سپری شدنشون هستیم ... و شاید اون فردایی که همیشه امید دیدنش رو داریم هرگز از راه نمیرسه ... یا شاید اون فردا همین امروزه ...
جمعه یازدهم دی 1388
بیانیه ی شماره 1 پسر تنهای خسته !!!
نظر به اینکه در طی چند ماه اخیر شاهد تحرکاتی از جانب پاره ای عوامل فریب خورده و قرار گرفتن هرزنظراتی به عنوان "خسته گی" (نظر) برای مطالب نوشته شده توسط بنده در این وبلاگ بوده ام ، علی رغم اعتقاد قلبی اینجانب به آزادی بیان حداکثری و سانسور حداقلی !!! و با وجود اینکه این سانسور ثلمه ای غیرقابل جبران برای این وبلاگ خواهد بود ، به منظور برون رفت از بحران موجود ، از این پس ناچار به برخورد قاطع و به دور از هر گونه ملاحظه ی سیاسی و حذف کامل و اعدام نظراتی هستم که حاوی هر نوع مطلب تحریک کننده از انواع ذکر شده ی ذیل باشند و در این زمینه هیچگونه مماشاتی انجام نخواهد شد !!!
۱ - با نظراتی که به معمولا به عنوان اولین نظرات خوانندگان و از سوی فریب خوردگان! وبگردهایی که در پی افزایش آمار بازدیدکنندگان وبلاگ های وابسته به عناصر بیگانه ی خود از طریق سرکشی به وبلاگ های تازه به روز شده و نظرپراکنی با جملات از قبیل "وب خوشگلی داری ، به منم سر بزن!" ، "وب باحالی داری ، اینم آدرس منه ، منتظرتم!" ، "سلام پسر تنهای خسته ، چرا اینهمه تنهایی ؟؟؟!!! ... بیا تو وبلاگ من تا حالت جا بیاد!" ، "آره باهات موافقم ، به منم سر بزن" و ... درج می شوند (و نشانه ی عدم شناخت فتنه گران از روح وبلاگنویسی و نظردهی می باشد و یکی از بدترین انواع توهین به مطالب نویسنده می باشد(به دلیل آنکه آن عوامل حتی زحمت خواندن چند سطر از مطلب را به خود نمی دهند!)) به شدیدترین وجه برخورد و از طریق شناسایی و حذف نظرات زردشان ، ساختار شکنان سر جایشان نشانده خواهند شد !
۲ - نظرات تبلیغاتی که از سوی برخی اجانب به منظور تطمیع و تحریک سایر نظردهندگان با شعارهای انحرافی از قبیل "فقط با روزی ۲ ساعت کار کردن در اینترنت ماهانه ۵۰۰ حداقل هزار تومان درآمد کسب کنید!" یا "کلیک کنید ، ثروتمند شوید!!!" بلافاصله حذف خواهد شد . ضمنا بنده به سران فتنه توصیه می کنم که هر چه سریع تر بیدار شده و به جای تحریک آشوبگران ، روش های خارق العاده ی کسب درآمدشان را به اطلاع وزارت کار و امور اجتماعی (وابسته به دولت خدمتگزار!!!) برسانند و ۵۰۰ هزار تومان وام کارآفرینی (بلاعوض!) دریافت کنند !
۳ - نظراتی که حاوی اَشکال ساخته شده با کاراکترهایی مانند * ، # و ... بوده و بیانگر نیت سوء سازندگان آن ها و عقده های دوران کودکی شان می باشد (که اگرچه بعضا زیبا هستند ، اما هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد!) بدون هیچ ملاحظه ای حذف خواهند شد .
۴ - اشعار و جملات بعضا بی ربطی که نشانگر فاصله گیری عناصر وابسته از ارزش های واقعی نظردهی می باشند ، از نظر اینجانب مطرود بوده و قابل اغماض می باشند .
۵ - هر نوع نظر حاوی پیشنهاد دوستی و آشنایی که در بخش نظرات (ولو به صورت خصوصی) درج شود نادیده تلقی و حذف خواهد شد . از برادران ارجمند تقاضامندم اینگونه مطالب را صرفا از طریق "البريد الإلكتروني!" (email) و با ذکر مشخصات کامل خود و الصاق عکس تمام رخ رنگی (با حفظ شعائر!!!) در میان گذارند .
۶ - هر نوع نظر احتمالی حاوی مطالب خِلاف اخلاق یا خِلاف شرع و عرف بلافاصله حذف و در صورت شناسایی مسببین کوردل با آن ها برخورد قاطع و حداکثری صورت خواهد گرفت !!!
Tail : مطمئنم که نوشتن این پست آب در هاون کوبیدن بوده ، چون کسانی که این به این رفتار می پردازن حتی نیم نگاهی به محتوای مطلب ندارن و اصولا هدفشون چیز دیگه ایه ، میگید نه ؟؟؟ اولین نظر این پست رو حذف نمی کنم تا بهتون ثابت بشه !
پنجشنبه دهم دی 1388
2010
خوب یادمه اون روزی که جهان برای ورود به هزاره ی جدید ثانیه شماری میکرد ... ولی امروز ... ۱۰ سال از هزاره ی جدید میگذره ... و امروز خیلی از چیزها توی این کره ی خاکی کوچیک ما از دیروز بدتره ... شاید این هزاره تنها هزاره ی افول ملت ایران نبوده ...
جمعه چهارم دی 1388
تو رفتی تازه عاشق تر شدم من ...
تو رفتی و نرفت چیزی از یادم
تو رفتی تازه عاشق تر شدم من
از اونی هم که بود بدتر شدم من
مثل دیوونه ها دیوونه وارت
دیگه در مونده بودم توی کارت
حالا عاشق تر از اونی که بودم
از دست دادم همه بود و نبودم
تو رفتی رفتنی اما نه از دل
مگه میشه تو رو یادش بره دل ؟
خیال کردم بری میری از یادم
تو رفتی و نرفت چیزی از یادم
تو رفتی تازه عاشق تر شدم من
از اونی هم که بود بدتر شدم من
حالا عاشق تر از اونی که بودم
از دست دادم همه بود و نبودم
مثل دیوونه ها دیوونه وارت
دیگه در موندم از عشق توی کارت ...
تو رفتی رفتنی اما نه از دل
مگه میشه تو رو یادش بره دل ؟
مگه میشه تو رو یادش بره دل ؟
دوشنبه سی ام آذر 1388
شب یلدا
با وجود اینکه یلدا یکی از شب های مهم در فرهنگ ایرانیه ، برای خودم جالبه که تا به حال هیچ خاطره ی خاصی از این شب ندارم ، حتی از دوران بچگی ... روزایی که پدربزرگ ها و مادربزرگ زنده بودن ، و من حتی در اون دنیای دور دست نیافتنی که خستگی تاریخ حسابی یادش رو در ذهنم کمرنگ کرده ، هیچ به یاد ندارم که هیچ کدوم از چیزهایی که یلدا رو باهاش میشناسن تجربه کرده باشم : خونه ی قدیمی پدربزرگ و آجیل و هندونه ی شب یلدا و کرسی داغ و قصه های مادربزرگ و خوابای رنگی ... لحاف ننه سرما و دونه های سفید برف و یه پنجره ی مه گرفته و ... همه ی چیزهایی که فقط توی خیال میشه تجسمشون کرد ... فکر می کنم به همین دلیله که حس خاصی به این شب ندارم ، چون همیشه واسم مثل هر شب دیگه ای بوده ... شبی که شاید تنها تفاوتش برای من با شبای دیگه ی پاییز در یه چیزه :
که فرداش ... زمستون سرد از راه میرسه ...

Footer : Autumn is over, anybody wanna count me ???!!!
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388
آیندگان
در سال ۱۶۴۲ (۳۶۷ سال پیش) همزمان با فارغ التحصیلی اولین گروه از دانش آموختگان دانشگاه هاروارد بر سردر این دانشگاه لوحه ای به یادبود نصب کرده اند که در آن نوشته شده :
چون خداوند بهسلامت ما را بهسرزمین نیوانگلند رسانید، به یاری او خانههای خود را ساختیم و برای ادامهٔ زندگانی خود وسایلی برانگیختیم و مکانهای مناسبی برای پرستش پروردگار پیافکندیم و به تشکیل یک دولت غیرنظامی همت گماشتیم. اما آرزوی بزرگی را که در قلب خود میپروراندیم و در پی تحقق آن روزشماری میکردیم، آموزش و پرورش بود که سعادت جاودانه در پی داشت. ما نمیخواستیم که دیو بیسوادی در کلیساها بجای ماند و کشیشان ما در تاریکی نادانی بهسر برند ...
توضیح : در آن سوی آب ها کتیبه ای سند ایجاد تمدنی می شود و در این سوی گیتی کتیبه ای حکایت از دوران شکوه از دست رفته دارد ... و ما ... گمگشته در تاریکی نادانیمان به بالیدن به کتیبه ی 2500 ساله ای (که همان را نیز از ما به تاراج برده اند) بسنده می کنیم ...
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند ...
نتیجه گیری : ما تاوان ده آیندگانمان هستیم ...
یکشنبه پانزدهم آذر 1388
دموکراسی به سبک ایرانی !
اما از اونجایی که قانون اساسی ما بسیار بسیار عالی و متعالی تنظیم شده ، در همون ایام ابزار پیشگیری (prevention) و اجتناب (avoidance) !!! از چنین بن بست (deadlock) هایی رو در اختیار قانون گذار قرار داده (ر.ک اصل 44 قانون اساسی جمبوری اسلامـی ایــران)
متاسفانه انحصار همه جانبه ی دولت که مثل سرطان در همه ی زمینه های زندگی ایرانی ریشه دوانده نقش کنترلی این نهاد رو در زندگی روزمره ی مردم به حداکثر رسانده و اونچه که تحت عنوان خصوصی سازی چندصباحی است در کشور مطرح شده ، حتی جرئت کمترین اشاره به مقوله ی مهم و حیاتی (شاهرگ بی مانند حیات فرهنگی همه ی جوامع) یعنی رسانه های ارتباط جمعی رو نداره !
پس از قطع کاملا اتفاقی سیستم های ارسال پیام کوتاه و تلفن همراه به دلیل نقص فنی (تغییر جهت دکل مخابرات به دلیل شرایط نامساعد جوی و عبور توده ی پرفشار خس و خاشاک که از غرب وارد کشور شده بود) که با زحمت بی شائبه و شبانه روزی شخص وزیر محترم ارتباطات تنها در کمتر از 2 ماه به صورت کامل و صد در صد نسبی رفع گردید !!! (بنابر خبرهای رسیده ایشان راسا به بالای دکل صعود فرموده و با finder جهت دکل رو تنظیم فرموده اند ، البته گزارش تأیید نشده ای هم در دست هست که ایشان پس از فتح دکل ، به روش سنتی و مردمی و با فریاد های خوب شد ؟؟؟ ... حالا چطور ؟؟؟ بدون کمک متخصصان خارجی موفق به رفع اشکال فنی به وجود آمده گردیدند !!!) البته از آنجا که تنظیم دکل با سرعت نسبتا زیاد و به صورت دستی انجام گردید ، باعث بروز مقدار کمی پارازیت و تداخل امواج با امواج برخی شبکه های خبرپراکنی بیگانه گردید که البته وزارت ارتباطات قصد داشت از سازنده ی دکل به این خاطر توضیح بخواهد که به دلیل پاره ای تحریم های سیاسی و اقتصادی کشورهای استعمارگر و عدم امکان دسترسی به شرکت سازنده از این تصمیم برحق خود بزرگوارانه صرف نظر کرد !!!
از قضا در همان ایام لنگر نفت کش استعمار پیر ، انگلیس خبیث ! که در خلیج همیشه فارس و البته اخیرا گاهی هم عرب لنگر انداخته بود ، ضمن ورود غیرقانونی به آب های سرزمینی ایران به فیبر نوری ایران-امارات (که یکی از معابر اصلی ترافیک اینترنتی کشور تحریم زده ی ماست) تجاوز کرده و موجب پارگی شدید آن شد که متاسفانه این مشکل باعث از کار افتادن تعداد انگشت شماری از سایت های اینترنتی و فیلتر شدن برخی دیگر از آن ها شد ! جالب تر از همه ی این ها آنکه با وجود مرمت کابل ها و گره زدن دوباره ی آن ها در قعر آب های همیشه نیلگون خلیج العرب که به صورت مشترک توسط کارشناسان توانمند چینی و کمی توانمند ایرانی انجام پذیرفت ! و با گذشت چند ماه از آن سانحه ی دلخراش به دلیل نامعلومی (که هنوز محققان دانشگاه صنعتی مرحوم امیرکبیر مجدانه درصدد کشف آن هستند!) که البته باز هم خود این دلیل نامعلوم به دلیل نامعلوم دیگری با همان روزهای ملی مذکور در ابتدای پست تطابق کاملا اتفاقی دارند !!! هنوز هم هر از چندی سیستم های email و chat از قبیل yahoo و gmail و پروتکل های ارتباطی از قبیل ssl ، pop3 و imap برای مدت کوتاهی از کار می افتند که البته به دلیل کوتاهی این بازه و اینکه زیاد کسی از آن ها استفاده نمی کند ارزش پیگیری و رفع مشکل هم ندارد !!! و بهتر است یک جوری با آن سر کنید !!!
دلنوشت : نوشته ی طنز بالا نگاهی از سر درماندگی به حقایق تلخ جامعه ی جهان سومی ماست . پس از قطع پی در پی سرویس های مخابراتی به دلایل کاملا سیاسی که صراحتا مغایر با اصول کنوانسیون بین المللی مخابرات (که ایران نیز یکی از پذیرندگان آن است) می باشد (که سرویس های مخابراتی را تحت هیچ شرایطی قابل قطع نمی داند) ، ظاهرا این امر به یک سنت در جامعه ی ما تبدیل شده ، به طوری که هربار مجریان این اقدام ننگین را در بی قانونی بی شرمانه ی خود گستاخ تر می کند . در آستانه ی روز دانشجو ، مهم ترین سرویس های ایمیل و چت , پروتکل های ارتباطی نظیر اس اس ال و وی پی ان و بسیاری دیگر از سرویس های اینترنتی از دیروز با اختلال مواجه شده است و متاسفانه هیچ شخص یا نهادی پاسخگوی وضع فضاحت بار به وجود آمده نبوده و نیست ...
پانوشت : مایه ی تأسف است که در گزارش سازمان گزارشگران بدون مرز در سال ۲۰۰۸ ایران اسلامی در کنار چین و کره ی شمالی کمونیست و البته کشور دوست و بردار ، ترکمنستان ! به رنگ قرمز بر روی نقشه ی رتبه بندی آزادی مطبوعات در جهان خودنمایی می کند !
لال شوم ، کور شوم ، کر شوم ... لیک محال است که من خر شوم !!!
سه شنبه دهم آذر 1388
و امشب ...
یادش بخیر ، همین چهار سال پیش بود ... یه طوری میگم همین چهار سال مثل اینکه چهار ساعت بوده ! گرچه حالا دیگه فرقی هم نمیکنه ... چه چهار سال چه چهار ساعت ... به چشم بر هم زدنی گذشته و من هنوز همون پسر تنهای خسته ای هستم که چهار سال پیش ، توی یه شب سرد پاییزی مثل همین امشب که دلم از این دنیای بد عجیب گرفته بود ، فکر کردم که شاید حالا که توی دنیای واقعی نمی تونم به دنبال گمشده م باشم ، توی این دنیای ساختگی و خیالی تنهائیامو فریاد بزنم ... اونقدر بلند که صدام از فراز همه ی کوه ها و اقیانوس ها به گوش اون پسر تنهای خسته ای (که حالا دیگه میدونم یه موجود فرضی و خیالیه که خدا هیچوقت نیافریده) برسه و جوابم رو بده ... غافل از اینکه جاذبه ی سحرانگیز این صفحات بی روح بی خواننده چقدر سریع منو اسیر خودش کرد ... که دل به این بیت استریم های مسخره دادم و در دامی گرفتار شدم که می دونم هیچوقت نمی تونم ازش رها بشم (گرچه فکر نکنم لزومی هم داشته باشه !)
توی این چهار سالی که از نوشتن من توی این وبلاگ میگذره ، به واسطه ی اون دوستای زیادی پیدا کردم ؛ دوستایی که البته هیچکدوم موندگار نبودن ... و شاید حتی همدرد ... و هر کدوم اومدن و رفتن و دیگه حتی توی کوچه پس کوچه های ذهنشون هم حتی ردپایی از یه پسر تنهای خسته پیدا نمیشه ... دوستایی که شاید حتی بعضی هاشون از همسایگی کلبه ی تنهایی من عبور کردن ، ولی هیچکدوم صدای قلبی که برای تپیدن نیاز به یه هم تپش داشت رو نشنیدن ... و حتی دستی بر گرد و غبار آینه های دلتنگیم نکشیدن ... تا شاید تصویر زیباترین حس دنیا رو درش ببینن ...
و امشب ... من غمگینم ... غمگینم و دلم عجیب گرفته ... از این دنیا و تک تک آدمای خوب و بدش ... اگه میخواستم قصه ی تنهائیا و درددلامو کتابی کنم و هر شب داستانی ازش بنویسم ... تا بحال از قصه ی هزار و یک شب هم پیشی گرفته بود : قصه ی ۱۴۶۱ شب تنهایی ...
و امشب ... دوباره منم و همون حرفای تکراری ، همون آرزوهای محال ، همون حرفای قشنگ ، همون دلتنگی هایی که توی دل یه پسر تنهای خسته جا خوش کردن ، همون خستگی هایی که همیشه باهام بودن ... و حالا به اندازه ی چهار سال بهتر میدونم که دیگه قرار نیست تنهائیامو با کسی قسمت کنم ... هیچوقت ...و از امشب دیگه توی یه فنجون خالی پی اسم کسی نمی گردم (هر چند این یه دروغ بزرگه !) ...
و امشب ... چهار سال ، چهار پاییز ، چهار شب چله ، چهار زمستون ، چهار اسفند ، چهار چهارشنبه سوری ، چهار نوروز ، چهار ۳۱ خرداد ، چهار اول آبان و دوباره ... چهار دهم آذر از اون شب میگذره ...
و امشب وبلاگ پسر تنهای خسته چهار ساله شد ...

